سفارش تبلیغ
دستبند بلوتوث ویبره
مرداد و شهریور 85 - صمیمانه ...
بارالها! دوستی ات را محبوب ترین چیزها برایم قرار ده، ترس از خودت را ترس آورترین چیزها نزدم قرار ده وبا شوق به دیدارت، نیازهای دنیایی را از من بِبُر . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
   1   2   3   4   5   >>   >

نیاز بر درگاه بی نیاز..

ارسال‌کننده : زیتون در : 30/6/85 4:26 عصر

 


به نام او که هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود .


خدایا !


می خواهم سر بر آسمان راز و نیاز بگذارم و به سان ابر بهار زار بگریم تا عقده های فشرده در دل را آرام کنم . می خواهم که لوح مکدر دل را بنمایم و ناپاکیهای درون را با اشک دیده بشویم و از آلایشها بگریزم و آئینه ای تمام نما از حقیقت ناب تو باشم و در این تاریکی چشم به نور تو روشن نمایم .


الهی !


سوزیست در دل و جوشیست در رگ که از عصاره جانم سرچشمه گرفته و در نابترین لحظه که لحظه نیاز بر آستان خدایی توست قلبم را می درد و تنها تو را می خواهد ای به عظمت بی همتا و ای به کرامت بی منتها .


 



 


خدایا ، خداوندا !


شکر و سپاس تو را که این دل خسته بی قرار را از من بودن و من گفتن رهانیدی ، از نفسانیت آزاد کردی و از زیر فشار کوه غم نجات دادی .


 



 


خدایا ، خداوندا !


ماه ، ماه میهمانی توست . ماه مبارک رمضان . چقدر بی حضور رمضان ، آسمان آبی دلهای ما میل به تیرگی دارد و زنگار آینه هامان دست نخورده باقی می ماند .


رمضان ! اگر تو همه ساله نیایی در پرده های سترگ غبار و غفلت برای همیشه از یاد خواهیم رفت .


خدایا ، خداوندا !


به درگاهت آمده ام و فقر و بی نوائیم را نزد تو آورده ام . بیش از آنچه به طاعت خود امیدوار باشم ، به آمرزش تو امید بسته ام چرا که آمرزش و مهربانی تو از گناهان من بیشتر است .


خدایا ، خداوندا !


از دنیا و هر آنچه در آن است می گریزم و تنها نیاز از تو می خوام . چه شیرین است نیاز بر درگاه بی نیاز تو . پس مرا در جوار رحمت و عطوفتت سکونت ده که من هماره و همیشه با تو می گویم و با تو نجوا می کنم .... تنها تو .


 



فرا رسیدن ماه نزول برکات ، ماه غفران خداوندی و ماه ضیافت الهی بر عاشقان این بزم مبارک باد.


 



به بهانه آغاز سال تحصیلی جدید


دیروز:


از یه هفته پیش که مامان برام مانتوی مدرسه و کیف و کفش خریده یه لحظه آروم و قرار ندارم . روزی چندبار در کمدم رو باز می کنم و هی نگاشون می کنم . هی از کمد میارمشون بیرون مرتبشون می کنم و باز می ذارم سر جاشون .امشب مامان گفت باید زودتر بخوابم چون صبح زود باید بیدار بشم . منم به رختخوابم می رم و با یه عالمه فکر و خیال که توی کله کوچولوم وول می زنه خوابم می بره .


صبح زود با صدای مامان از خواب بیدار می شم . امروز با همه روزها فرق می کنه از امروز من باید برم مدرسه . می گن جای خوبیه . یه عالمه بچه اونجاست . معلمهای مهربون منتظرمون هستن و.... اما من بگی نگی یه کمی می ترسم آخه مامانم نمی تونه پیشم بمونه . منم دلم برای مامانم زود تنگ می شه ....با کمک مامان حاضر می شم  راهی مدرسه می شیم . انقده ذهنم مشغوله که متوجه نمی شم کی رسیدیم . وارد یه ساختمون بزرگ می شیم . یه عالمه بچه با مامانهاشون توی سالن بزرگ مدرسه ایستادن . بعضی از بچه ها گریه می کنن .... بعضیهاشون چسبیدن به مامانشون ..... بعضیهاشونم دارن با هم بازی می کنن .


منم بغض می کنم با نگرانی به چشمهای مامان نگاه می کنم بهش التماس می کنم بریم خونه ... من ... من عروسکم رو می خوام . من دوست ندارم اینجا بمونم . من می خوام برم خونه..


مامانم لبخند می زنه و می گه : ببین چقدر اینجا قشنگه . ببین چقدر بچه اینجاست من ظهر میام دنبالت ...


همینطوری که مامان داره باهام حرف می زنه که من راضی به موندن بشم یه خانمی میاد سمت ما . من پشت چادر مامانم قایم میشم که منو نبینه .


خانومه کنار مامان ایستاده و داره باهاش حرف می زنه . گوشهام رو تیز می کنم که بفهمم چی می گه .


چه صدای قشنگی داره خانومه ، چقدر مهربون حرف می زنه . یواشکی نگاهش می کنم چقدر قیافه اش مهربونه همه اش لبخند می زنه . واییییییی منو دید . داره میاد سمت من . مامانم دستم رو می ذاره توی دستش و بهم می گه : دخترم این خانوم یکی از معلمهای شماست . همراهش برو پیش بچه ها .


خانومه دستم رو می گیره و به مامان می گه که سه ساعت دیگه بیاد دنبالم . مامان منو می بوسه و ازم خداحافظی می کنه . مامان داره دور می شه من دستم رو از دست خانومه بیرون می کشم می دوم سمت مامان . ازش می خوام منو با خودش ببره خونه .


مامان کنارم می شینه و می گه : دخترکم ، خانوم معلم خیلی دوستت داره الان هم منتظره تا تو رو ببره پیش دوستهات .


با نگرانی ازش جدا می شم . دستم رو می دم به دست خانوم معلم . با مهربونی کنارم زانو می زنه منو می بوسه و ازم می پرسه : خب خوشگل خانوم ، اسم قشنگت چیه ؟


به چشمهاش نگاه می کنم ، چه چشمهای مهربونی داره .


دوباره ازم می پرسه :


نمی خوای اسم قشنگت رو بهم بگی ؟


احساس می کنم دوستش دارم با چشمهای اشک آلود بهش لبخند می زنم و جواب می دم :


 ........


منو می بوسه و دستم رو می گیره . با هم می ریم پیش بقیه بچه ها . بهم معرفیمون می کنه و ....


دیگه یادم می ره که دلم برای مامانم تنگ شده . با بچه ها بازی می کنیم . خانوم معلم هم همبازی ما شده ...


خانوم معلم منو صدا می کنه و بهم می گه وقت رفتنه . مامانم اومده دنبالم . از دور مامان رو می بینم . با خوشحالی به سمتش می رم تا بهش بگم که چقدر مدرسه خوبه و من چقدر خانوم معلم مهربونم رو دوست دارم  .....


وقت خداحافظی از خانوم معلم می پرسم : فردا شما هم هستید . لبخند می زنه و می گه : زودتر از تو ، توی مدرسه منتظرتم.


از خانوم معلم خداحافظی می کنم و همراه مامان راهی خونه می شم با شوق دیدار دوباره فردا ...


 



 


امروز:


از یه هفته مونده به مدرسه طبق عادت همه ساله همه وسایلم حاضره با این تفاوت که امسال چهارمین ساله که دیگه دانش آموز نیستم . اما به اندازه همون سالها اشتیاق و دلشوره روز اول مهر رو دارم .


بی خوابی زده به سرم . از فکر فردا خوابم نمی بره . صد بار تا حالا همه چیز رو مرور کردم : کلاسم آماده است ، لباسهام حاضره ، شاخه های گل رو فردا برامون میارن مدرسه ...... اسامی بچه ها رو هم که فردا صبح بهمون می دن ... دیگه ....


نمی فهمم چطور و کی خوابم می بره . با صدای زنگ ساعت از جا می پرم . زود آماده می شم و از در می زنم بیرون . شوق دیدنشون بال پرواز بهم می ده . توی مسیر یاد بچه های سال گذشته ام می افتم چه روزهای خوبی رو با هم گذروندیم . چه لحظه های فراموش نشدنی داشتیم . امسال همگی بزرگ شدن . دلم می خواد زودتر ببینمشون .


برای دیدن شاگردای جدید هم خیلی ذوق دارم . در گیر این فکرای جورواجور به مدرسه می رسم .


چقدر شلوغه . از دم در گلبارون کردن تا توی حیاط مدرسه و بوی اسفند همیشه روز اول مهر رو به یادم میاره . بچه ها از زیر قرآن رد می شن و وارد مدرسه می شن .


چه حس قشنگیه . آدم احساس می کنه وارد یه باغ شده ، یه باغ پر از گلهای زیبا .چقدر گل اینجاست . همه شون قشنگن . ولی بعضیاشون بغض کردن ، بعضیاشون پشت مادرشون قایم شدن . وای اون یکی رو ، چه گریه ای می کنه . می رم سمت مادرش . سلام و احوالپرسی و خودم رو معرفی می کنم .


مادر می گه : از صبح آروم نگرفته . می گه نمی خواد بمونه .


یاد روز اول خودم می افتم و خانوم معلم مهربونی که برای همیشه چشمهای زیباش رو به خاطر دارم .


کنارش زانو می زنم . از صدف زیبای چشمهاش بارون مرواریده که می باره . دستش رو توی دستهام می گیرم . بهش سلام می کنم ، خودم رو معرفی می کنم و بعد اسمش رو ازش می پرسم . فقط نگاهم می کنه .


مادرش در گوشش یه چیزی می گه ، می بوسدش و ازش خداحافظی می کنه . مادرش هنوز چند قدمی نیست که از ما دور شده . دستش رو از دستم بیرون می کشه و می دوه سمت مامانش . مامانش سعی می کنه راضیش کنه بمونه . دوباره می رم پیششون . کنارش می شینم . مامانش دستش رو می ذاره توی دستم و با یه لبخند ازش جدا می شه . چشم از مسیری که مادرش رفته برنمی داره .دستم رو می ذارم زیر چونه اش و صورتش رو به آرومی برمی گردونم سمت خودم . با چشمهای بارونیش زل می زنه به چشمهای من . نمی دونم من چرا بغض کردم .... ازش می پرسم : اسمت قشنگت چیه ؟ با تردید نگاهم می کنه .... بهش می گم : نمی خوای اسم خوشگلت رو بهم بگی ؟


زیر لب می گه :


......


حالا چشمهای منم بارونی می شه.بهش می گم : می دونی هم اسمیم ؟


با این حرف من لبش به لبخند باز می شه .


دستش رو محکم به دستم می سپره و با هم می ریم توی جمع بچه ها .


خیلی زود جذب فضای مدرسه می شه .


وقت رفتن چشم از چشمم برنمی داره . براش دست تکون می دم . میاد پیشم و می گه : شما فردا هم هستید .


لبخند می زنم و می گم زودتر از تو . توی مدرسه منتظرتم . دستی تکون می ده همراه مادرش می ره .


با امید به دیدار فردا .....


 


آغاز ماه مهربانی و محبت و فصل زیبای درس و مدرسه بر همه رهروان راه علم و دانش مبارک......


   


 




کلمات کلیدی :

   1   2   3   4   5   >>   >